و تمام شد. از آن به بعد تنها نشست و به فضای خالی اطرافش نگاه کرد. بلکه یک اثر خیلی خیلی کوچک ازش پیدا کند. اما نبود. مدت ها بود که نبود. اول جسمش، بعد کم کم روحش. دیگر حتی به روح انسان ها نمی شد اعتماد کرد
"بعضی وقت ها برای چشیدن طعم آزادی آرزوی مرگ کسانی را میکنم که خیلی دوستشان دارم." کاش بودی و روحم را که بالا می رود می دیدی
"بعضی وقت ها برای چشیدن طعم آزادی آرزوی مرگ کسانی را میکنم که خیلی دوستشان دارم." کاش بودی و روحم را که بالا می رود می دیدی
