Tuesday, August 31, 2010

Tuesday, August 31, 2010
فکر که کردم دیدم اتفاقایی که بین من و اون افتاد بین هر ۲تا موجود دیگه ای هم بیفتد همینطوری میشوند. میخواهم بگم اگه الان همدیگه رو اینقدر دوست داریم به واسطه اینه که مجبور به تظاهر بودیم. حداقل من بودم. یعنی من قبل از اینکه بشناسمش هیچوقت نشده به خودم بیام و ببینم دارم بهش فکر میکنم یا مثلا دقایقی متمادی است که بهش خیره شدم. شناختش هم صرفا به خاطر حس فضولی ای بود که موقع دیدن اسمم در دفترش شکوفا شد. الان تنها چیزی که اهمیت دارد این است خیلی دوستش دارم و آنقدر بهش نزدیکم که تنها چیزهایی که از من نمیداند همین خزبلاتی است که الان نوشتم. دیشب ضمیر ناآگاهم بهم گفت که دوستم دارد.
پ ن :در قاموس تعبیر رویا، ضمیر ناآگاه هیچوقت دروغ نمیگوید! دلم درد میکند برای دستهای لا مذهبش
 
I am ◄Design by Pocket, BlogBulk Blogger Templates