Tuesday, August 30, 2011

Tuesday, August 30, 2011
یکتا فوت کرد و ابرهای مدیترانه را برایمان فرستاد. باران بارید. از دیروز و روزهای قبلش تا حالا هیچی عوض نشده است. سقف همانطور استوار سر جایش است. قََدَر. موهایم کمی بلند شده اند که با چشم غیر مسلح محسوس نیست و من برای دیدنش مسلسل به چشمم زدم. هنوز نمیگذارند تا ساعت ۸ چیزی بخورم. همه چیز مثل دیروز است. همین روانیم میکند.
 
I am ◄Design by Pocket, BlogBulk Blogger Templates